84/07/29
سلام
نماز روزه هاتون قبول
عرضم به حضور انورتون که به علت یک سری از مشکلات غیر قابل حل نتونستم آپ کنم اما ...اما یه مسئله ایی است که باید حتما بازگو کنم ایشاالله بعد از آن مشکلات
فعلا خدا نگهدار
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:57 توسط : علی
84/07/21
سلام
آقایان و خانم ها ماجرا ها شروع شد .
مثل اینکه این مرتیکه سیبیلو مدارا بهش نیومده .باید با یه زبونه دیگه باهاش حرف زد اصلا میدونی چیه این خط این نشون من حالتو میگیرم هم حالت تو رو هم حال اون جاسوس عوضیتو .
اه اه اه اصلا به سایه ی خودت هم نمی شه اطمینان کرد وقتی از کنارشون رد میشی باید مواظب باشی (آخه صدای بیسیم میدن) (خششششششششششش مرکز) .
نمیدونم این آدما بعد چه جوری روشون میشه تو چشمات نگاه کنن.
بی معرفت اصلا رحم نکرد رفت صاف گذاشت کف دست اون از خدا بی خبر. اونم نامردی نکرد و......
معرفت در گرانیست به هر کس ندهند
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:6 توسط : علی
84/07/15
سلام
خسته نباشید
ماه رمضان هم مبارک
نماز روزه هاتون قبول
برای من هم دعا کنین کم نیارم آخه هیکل من خیلی قلمی هست.
از مدرسه هم خبر قبل عرضی نیست فقط اینکه :
بالاخره تونستم با ناظممون تا یه حدی (تاکید میکنم تا یه حدی(و باز تاکید میکنم تا یه حدی(و با تمام بی حوصلگی باز هم تاکید مبکنم تا یه حدی)))کنار بیام.تبریک نمیگین؟ به قول معروف با دوستان مروت با دشمنان مدارا.خلاصه هوا فعلا آفتابی هست .دوستام هم سلام دارن خدمتتون .معلمامونم خوبند مخصوصا دبیر ادبیات که دیگه آخرشه .
حالا اگه دیدم خیلی مدرسه تکراری داریم واسه خاطره وبلاگ هم که شده (البته واقعی ها نه این که از خودم در بیارم) ماجرا درست میکنیم
یه دکلمه ی قشنگ هم شنیدم اینجا مینویسمش امید وارم شما هم خوشتون بیاد:
خرسند شدیم از اینکه امروز
رنگ دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد
گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون
لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد بر آمد آنکه خاموش
کم داد اگر نگیرد افسون
خاموش شدیم و در خموشی
رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟
گویند دواست باده نوشی
هشیار نشد مگر که مدهوش
این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت
این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان؟
از خود به کجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین مخوابان
سخت آمده است مبخش آسان
هشیارشدیم از اینکه هستیم
رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم
ما باده نخورده ایم و مستیم؟
مسجد سر راه از آن گذشتیم
بر روی درش چنین نوشتیم
در میکده هم خدای بینی
با مرد خدا اگر نشینی
کاری ندارین ؟
خدا حافظ
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:9 توسط : علی
84/07/09
سلا م
عرضم به حضورتون روز دوم مهر بود که من وعلی تصمیم گرفتیم یه سری به مدرسه بزنیم اما اصلا فکر نمی کردیم بخوان که از همون اول کلاس های پیش دانشگاهی رو را بندازن و بفرستنمون سر کلاس اما.....
چشمتون روز بد نبینه آقای مدیر تو یه لحظه از بغل دستمون در اومد و گفت فلانی تو که پایینی . گفتم آقا من
گفت خفه گفتم چشم البته بگما آقای مدیر با من با لحن تند حرف نمی زنه همیشه دو ستانه میگه منم ازش ناراحت نمی شم خلاصه اول سال شانس اوردیم آقای ناظم ما رو ندید. بگذریم. رفتیم سر کلاس . دبیر هندسه تحلیلی سر کلاس بود .وقتی بچه های قدیمی رو دیدم خیلی خوشحال شدم ولی سه تا از رفیق های پارسال نبودند . بخشکی شانس .میخواستم همون باند پارسال رو دوباره راه بندازیم ولی چه کنیم که سرنوشت همینه و هیچ کاریش نمیشه کرد. خلاصه خدا خواست ما امسال بیشتر بچسبیم به درس و مشق
.
روز بعد سرصف پیش دانشگاهی ها رو از بقیه جدا کردند که مثلا از همین اول سال حد وحدود رو رعایت کنیم و پامونو از گلیممون دراز تر نکنیم ولی یه جای کار می لنگید .نه به آقای ناظم که این همه خط و نشون کشید نه به آقای مدیر که گفت ما به شما کاری نداریم .آخه مگه میشه .
خودمونیم ها فکر نکنم مدیر با این ناظم خیلی راضی باشه خدا به داد زن و بچش برسه .آمین یا رب العالمین.
فردای آنروز آقای ناظم من علی رضا رو تو راپله گرفت
.یه کم ترسیدم دلم نمی خواست درگیر بشم چون اصلا اعصاب درست و حسابی ندارم اگه چیزه بدی بگه قید درس مدرسه رو میزنم حسابی کتک کاری میکنم
اینو واقعیت میگم . نمیتونم جولو خودم رو بگیرم. اصلا ولش کن از ماجرا دور شدیم خلاصه گفت فلانی گفتم بله آقا گفت چرا موهاتو کوتاه نکردی گفتم موهام آقا با اجازه شما موهام کوتاهه صداشو بلند کرد گفت نه بلنده جا خوردم گفت میری موهاتو مثل این کوتاه میکنی بعد موهای علی رضا رو نشونم داد آهی کشیدم تو دلم گفتم ما تو زندگی مون تو هیچی شانس نیاوردیم. 
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:23 توسط : علی
84/07/06
سلام
والا طبق قولی که داده بودم میخواستم عکس خودمون وآقای ناظم رو بذاریم توی وبلاگ اما بر اساس نصایح دوستان فعلا از زدن عکس خودمون و آقای ناظم منصرف شدم البته فعلا .چون باور بفرمایید میترسیم لو بریم و اون موقع هم که خدا باید به دادمون برسه که اصولا خدا در اینگونه موارد سرش شولوغه.
الان اومدم تا جریان ثبت نام من وعلی آقای ...... رو بگم داش علی به علت یک سری از مشکلات نمیتوانستند در همون روزها ثبت نام بکنند اما بنده در اواخر شهریور 1384 برای ثبت نام در پیش دانشگاهی دبیرستان ..
.... به زیارت آقایان مدیر و ناظم مشرف شدیم که بلانسبت مدیران شوراهای مدارس و انجمن های اسلامی علی برای پا درمیانی درثبت نام بنده بخاطر گذشته ایی پلید و شوم در کلاس سوم بردم که ایشان نه تنها کارها رو درست نکردند در کار بنده اخلال نیز ایجاد کرده و کار ثبت نام مرا دو چندان مشکل فرموده و بنده را در مقابل آقای ناظم به من و من .... انداخته و همچنین با برخورد سرد و عصبی ایشان مواجه گردیده و از کار خود پشیمان گرداندند. حال بماند که ایشان چه چیز ها بارمان کردند و در اول سال چه تهدیداتی در مورد زیرگوش خوابانیدن انجام دادند وغیره... .وبلاخره با نذر و نیاز و حاجات فراوان من ثبت نام شدم .حال نوبت آنبود که به دنبال کارهای ثبت نام علی باشیم که بعد از شوت شدن های فراوان با پای کج یکی از دوستان به اوت رفته و راه به هیچ جا نبردیم اما ایشان نیز طبق قانون شماره ....پارتی بازی ثبت نام شدند حالا نوبت پسر خاله بنده است که او هم اگر اشتباه نکنم در 3مهر نسبت به ثبت نام در این دبیرستان اقدام کردند و او هم از دست آقای ناظم تیکه ها شنیده اند.
خوب عزیزان این بود سرگذشت ثبت نام ما دبیرستانی ها که در آخر به همکلاس شدن و چندین ماه آزگار همدیگر را تحمل کردن انجامید .
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:53 توسط : علی
84/07/06
به نام خدا
از امشب ما دبیرستانی ها رو هم در جمع خودتون بپذیرد امیدواریم مفید واقع بشیم تا شما هم با نظراتتون ما رو دلگرم کنید
اگر بخوام در مورد وبلاگ بگم والا این وبلاگو راه اندازی کردیم تا اتفاقات دبیرستانمون رو که به احتمال خیلی زیاد خوندنی و خنده دار هست رو بذاریم چون از بخت منو دوتا از دوستان نزدیکم که یکی شون هم پسر خالمه یه ناظم خفن دوره رضاشاهی با ما چپ افتاده و از همین اول سال می خواد به قول معروف گربه رو دمه حجله بکشه حالا خودتون نوشته های این وبلاگو دنبال کنید بیشتر متوجه میشید حالا اگه خیلی دلو جرات هم داشتم عکسشو می ذارم تو وبلاگ بااینکه می فهمم عاقبت خوشی در انتظارم نیست
تو پست بعدی هم با ما دبیرستانی ها آشنا تر میشید
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:44 توسط : علی