تبليغاتX
دبیرستانی ها
دبیرستانی ها
84/10/30


سالها پرسيدم از خود كيستم؟

آتشم؟

شورم؟

شرارم؟

چيستم؟

ديدمش امروز و دانستم كنون:

او بجز من ،من بجز او نيستم


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:58 توسط : علی
84/10/27
خریدار

سلام

یه چند تا شعر می نویشم ببینید چطوره؟

بايد خريدارم شوي،تا من خريدارت شوم

وز جان و دل يارم شوي،تا عاشق زارت شوم

من نيستم چون ديگران،بازيچه‌ی بازيگران

اول بدام آرم ترا،وآنگه گرفتارت شوم

 

 

اوني كه مي خواستم

اوني كه مي خواستم منو تنها گذاشت رفت

 اونيكه مي خواستم دلمو شكستو  به پاي يه عشق جديد نشستو

چشم روي آرزوم هميشه بستوپشت مه پنجرمون رها شد

اوني كه مي خواستم مثه اشك چكيدوتو طول راه باز يه كسي رو ديدو

به آرزوهاش انگار ديگه رسيدوبه خاطر هيچي ازم جدا شد

اوني كه مي خواستم

اوني كه مي خواستم

منو تنها گذاشت رفت

...

اوني كه مي خواستم دل ازم بريدو بين گلا يك گل تازه چيدو

به اونيكه دلش ميخواست رسيدو با غمو غصه منوآشنا كرد

اونيكه ميخواستم منو برد بهشتو اسم منو رو سر درش نوشت و

بهونه كرد بازي سرنوشت وتو شهر رويا ها منو رها كرد

اوني كه مي خواستم منو برد از يادو رفت پيشه اون كس كه دلش ميخوادو

زد زير عشقش كه يادش نيادو مثه همه آدما بي وفا شد

اوني كه مي خواستم

اوني كه مي خواستم

منو تنها گذاشت رفت

اوني كه مي خواستم

اوني كه مي خواستم

...

 

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:56 توسط : علی
84/10/21
شعر نجوا

سلام

اينم از شعري كه گفته بودم مينويسم:

                    *نجوا*

يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند

نگاهش مي كنم شايد بخواند در نگاه من

ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند

به برگ گل نوشتم من كه او را دوست مي دارم

ولي افسوس او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم اي مه

به كوي او سلام رسان و به او گوي

ترا من دوست مي دارم

ولي افسوس كه چون ماه تابان بروي بسترش آمد

يكي ابر سيه آمد بروي ماه تابان را بپوشاند

صبا را ديدم و گفتم

صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم كه او را دوست ميدارم

ولي افسوس و صد افسوس ز ابر تيره برقي جست

كه قاصد را ميان راه بسوزاند

كنون وا مانده از هرجا

دگر با خود كنم نجوا

يكي را دوست مي دارم  ولي افسوس هرگز نمي داند

...

 

 راستی این  وبلاگ آشناست برین سر بزنین خیلی هم آشناست 

http://www.indead.blogfa.com 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:46 توسط : علی
84/10/20
ناظم جون می خنده؟؟؟

*در حسرت ديدار تو آواره ترينم

**هرچند كه تا منزل تو فاصله اي نيست

سلام

امروز امتحان هندسه تحليلي داشتيمِِ عجب امتحان سختي بود هر كي از جلسه ميومد بيرون انگار پنچر شده بود

يه نكته ي خيلي جالب: من و محمدرضا از اول كه وبلاگ رو درست كرديم همش خاطرات ترسناك از ناظم جون گفتيم.

اما وجدانم اجازه نداد كه از اين بنده خدارو اينقدر بدبگيم چند روز پيش داشتم مطالب وبلاگو ميخوندم ديدو بابا ازاين بدبخت خيلي بد گفتيم گناه داره به قول معروف گير داديما.

درسته كه خيلي از اولي ها با ناظم جون مشكل دارن،دليل نميشه آدم بدي باشه.اگه همين ناظم جون بهشون گير نمي داد از سرو كول ما پيش دانشگاهي ها بالا مي رفتند. حالاميخوام يه نيمچه داستان براتون بگم از اين جريان خودم شاخ در ميارم.

چند مدت پيش ناظم جون پيغام داد بچه هاي پيش رياضي بيان تو حياط . من كه خيرِ سرم نماينده ي كلاس بودم گفتم برو بچ برين پايين/ همگي گفتن: نميايم مگه ديوونه هستيم بريم رو زمين بشينيم امتحان بديم. به بچها گفتم مياد بالا ميخورتتون هااااا گفتن: نه،من به خاطر موقعيتم و احترامم به ناظم جون اومدم پايين.چشمت روز بد نبينه يهو از پشت اومد گفت:آقاي فلاني

من كه 2 متر پريده بودم هوا گفتم:بله گفت:بقيه ي كلاستون كجا هستند؟ منم گفتم:گفتند نميايم اونم خيلي قشنگ برگشت گفت: غلط كردن با آقاي فلاني{يعني من}منم قات زدم تاحالا كسي اينجوري بهم توهين نكرده بود. از اونجايي كه خيلي عصباني شده بودم گفتم اين چه طرز حرف زدنه؟چرا توهين مي كني؟يهو ديدم محمدرضا داره هلم ميده بيرون از دفتر .جلو يارو به محمد رضا گفتم ولم كن ببينم تقصيرشماهاست كه گذاشتين اين هركاري كه دلش ميخواد بكنه. يهو ناظم جون برگشت گفت:مگه نميشه با تو شوخي كرد؟

ديدم داره ميخنده آره خواب نبود داشت مي خنديد واي خداي من اصلاً انتظار نداشتم. داشتم شاخ در مياوردم آخه از اين بشر بعيد بود بخنده ==>عذر خواهي كردم اومدم بيام بيرون يهو ديدم 30تا بچه در دفتر جمع شده بودند كف كردم اين بد بختا تا حالا نديده بودند كسي با ناظم جون درگير بشه من پشيمونم پشيمون اما حالا ميبينمش براش كيف ميكنم چون نظم مدرسه رو ميبينم

پيام آخر: ناظم جون دمت گرم خيلي باحالي

راستي فردا پس فردا دوباره آپ ميكنم مي خوام شعر نجوا رو براتون بنويسم. نظرتون چیه بنویسم یا نه؟ 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:59 توسط : علی
84/10/15
شعر چطوره ؟ خوبه؟

سلام

امروز می خوام یه شعر براتون بنویسم اگه خوشتون میاد بگین یه کتاب شعر هست

اگه خواستین بگین بهترینهاشو براتون مینویسم

امشب چه خوش است برای دزدیدن یار*****دیوار بلند است و پاسبانان بسیار

خنجر کشم و رخنه کنم بر دیوار*****یا کشته شوم یا که ببینم رخ یار

 گر یار مرا خواهدومن یارم را*****دشمن سگ کیست بهم زند کارم را


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:3 توسط : علی
84/10/13


سلام

از امروز من اینجا مینویسم

به یک asp کار ماهر نیازمندیم

لطفا تماس بگیرید

 آیدیali_arezoome_2000 منه لطفا تماس بگیرید

هشدار:مشتاق دیدار آقای پولادتن


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:11 توسط : علی
84/10/08
خداحافظ عزیزانم

 من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

نمیدونم چیم شده اما دیگه نمی خوام اینجا چیزی بنویسم که احتمالا علی دیگه

اینجا می نویسه می خوام دیگه برم به قول معروف قدم در راه بی برگشت بگذارم

خلاصه هر بدی خوبی دیدید به بزرگی خودتون ببخشید

خدا حافظ رفیق

دوستدار شما عزیزان محمدرضا


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:22 توسط : علی
84/10/05
از وبلاگ یک وجب عشق


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:16 توسط : علی
84/10/02
توهم

سلام

والا راستشو بخواین من اصلا نه توقع داشتم نه انتظار.تا ساعت ۱۲ هم نمی خواستم بیام چون فردا امتحان داریم.علی زنگ زد گفت بیا بریم. باور کنین وقتی اسم وبلاگ رو خوندن مثل توهم شد برام یه لحظه خودم رو اون بالا دیدم. عجب توهم مشتی بود 

فردا امتحان حساب و دیفرانسیل رو چه کار کنم. هیچی نخوندم.خدا کنه سیل بیاد فردا .حوصله ی تجدید شدن دیگه نداریم

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:0 توسط : علی

RSS