تبليغاتX
دبیرستانی ها
دبیرستانی ها
85/02/19
امتحانات(یا حضرت عباس )

سلام

آقا من باز شرمندم که چند وقتیه باز دوباره نیستم

امتحاناتمون شروع شده تا ۲ خرداد هم تموم نمیشه که نمیشه

آقا مملی تولدت مبارک ۱۲ /۲/۸۵ باید اینو مینوشتم اما ببخشید که نشد

آقا یه خاطره : دیروز سر جلسه ی امتحان یه بچه ای بد بخت انگشترش افتاد . از ترس ناظم جون نرفت برش داره . قیافش خیلی خنده دار شده بود

دلم براش سوخت

خوب باشید مردم رو هم خوب ببینید

در ضمن یادتون نره : انرجی هسته ای حق مسلم ماست

راستی شقایق خانوم خوش اومدی اما مهمون ۲۴ ساعت خوبه       البته شما سابخونه ای

 

 

یا حق 

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:59 توسط : علی
85/02/03
شقایق اینجا هم هست ! O-:

شقایق:

سلااااااااام بچز. زبل خان یعنی ببخشید شقایق هستم و یه دبیرستانیه دیگه! آقا خودم هم باورم شده که دیگه مثه زبل خان همه جا هستم! آخه یکی نیست بگه بچه تو اینجا دیگه چی کار میکنی؟! خوب دیگه آقا ما یه کلمه گفتیم ما بیایم اینجا!؟! بعد دیگه داداش علی خجالت دادن مارو گفتن بیا! حالا ما هر چی گفتیم به خدا ما شوخی کردیم! ولی نشد! گفت جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود! الانه که کارو باره وبلاگ رو بریزم به هم! دیگه الان همه از اینجا هم فرار میکنن! به خدا من نمیخورمتون! مامانم ناهارم رو کامل بهم داده! خلاصه داداش علی اگه دیگه یه نفر هم نیومد اینجا تقصیر من نیستاااا! من اتمام حجت بکنم!

 

 خوب حالا چی بگم؟! آهان اینجا تازه شب های برره شروع شده! تازه که نه یه 2 ماهه! آقا اون دفعه رفتم دم دفتر به ناظممون میگم آقای مدیر هستن؟! میگه چی کارش وداری؟! میگم کارش دارم! میگه پول زور وده تا وگم ویاد! منو میگی داشتم میمردم هم از تعجب هم از خنده! گفتم آقا پول ودم شما صداشون کنین! میگه 200 تومان وشد!!!! دیگه کم مونده بود دست کنم جیبم و در راه خداااا.....!

 

حالا اون دفعه یکی از دوستام خودش رو زده بود به مریضی (میخواست امتحان نده) بعد من رفتم به ناظممون گفتم که آقای...خانوم فلانی حالش بده و اینا! بعد اومده دم کلاس (به جای این که بگه چته؟ مریضی؟) میگه خانوم فلانی چیزته؟! مریضته؟! مشکلته؟!(شما این حرف "ت" رو محکم بگین تا درست شه!) حالا ما ها هم خودمون رو زده بودیم به نگرانی که مثلا دوستم حالش خیلی بده وقتی اینو گفت من کف کلاس نشستم از خنده! اون دوستم که خودش مرده بود از خنده! بعد ناظمه برگشته میگه: حالا خوبه مریضته این جور میخندی، اگه مریضت نبود چی کار میکردی؟! حالا جالبیش اینه فرستادش خونه! ولی اونم نرفت! بعد سر جلسه اومد به معلممون پرو پرو میگه آقا من خیلی خوندم دلم نمیاد امتحان ندم!!! معلمه هم گفت نه حالت خیلی بده نمیخواد!!!/شانس/حالا نشسته بود بغله من بعد کتاب رو باز کرده بود داشت تقلب میرسوند، منم واسه اینکه تابلو نشه گفتم آفا اینم رفیقه آخه؟! نشسته بغل دوستش 1 کلمه هم نمیرسونه! حالا معلمه برگشته میگه که از همین اخلاقش خوشم میاد که اصلا نم پس نمیده(حالا همون موقع داشت به من میرسوند)گفتم بله آقا دقیقا دیگه کلی خندیدیم! بعد زنگ که خورد تو راهرو هواسش نبود داشت داد میزد که آره چه حالی داد نخونده بودم و امتحان ندادم و.... بعد اون اتفاق فرخنده افتاد که ما برگشتیم و دیدیــــــــــــــــــــــم که معلمه پشتمونه و جریان تابلو شد!

 

خوب الان داداش علی میگه شقایق تو به همون وبلاگ خودت برسی بهتره! از بس که حرف زدم! ببخشید خلاصه فکم گرم شد! به قول داداش علی چاکریم...خداحافظ!


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:59 توسط :

RSS